.gif)
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است ؟
چرا لبخندهایت آنقدر بی رنگ است ؟
اما افسوس...
هیچ نبود همیشه من بودم
و من و تنهایی پر از خاطره.
آری با تو هستم...
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی
چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!
درد عشق
گفتمش آغاز درد عشق چیست ؟
گفت آغازش سراسر بندگیست !
گفتمش پایان آن را هم بگو !
گفت پایانش همه شرمندگیست .
گفتمش درمانش را هم بگو !
گفت درمانی ندارد ، بی دواست !
گفتمش یک اندکی تسکین آن ؟
گفت تسکینش همه سوز و فناست !
سلام دوستای گلم یه شعری رو میخوندم از ستوده زنجانی به نام عشق... خیلی خوشم اومد گفتم بنویسم شما هم بخونید... امیدوارم خوشتون بیاد. سبز(سربلند، بزرگوار، زیبا) باشید.
عشق یعنی آشنائی با خدا
عشق یعنی از پلیدیها جدا
عشق یعنی از بلا سیراب شو
همچو برفی قطره قطره آب شو
عشق یعنی خون خوری دل خون شوی
لیلی نادیده را مجنون شوی
عشق یعنی دل بریدن از خسان
سر نهادن بر صیوف ناکسان
عشق یعنی هستی خود باختن
عشق یعنی با خطرها ساختن
عشق یعنی سختی و رنج و عذاب
عشق یعنی کوره، دل، خونش مذاب
عشق یعنی نیست در دل غیر یار
دیدۀ دل، کس نبیند جز نگار
عشق یعنی کهکشان در زیر کف
عشق یعنی حجله ای بی چنگ و دف
عشق یعنی کلمه ی فرمانبری
عشق یعنی جامه ذلت دری
عشق یعنی عزت و آزادگی
عشق یعنی بی سخن دلدادگی
عشق یعنی عشق بازان را بلیغ
عشق یعنی جان سپردن زیر تیغ
عشق یعنی غرق بحر خون شدن
بی بلم غواص آن هامون شدن
عشق یعنی حفره ای در روی دل
خاک را آن خون دل بنمود گل
دید معشوق عاشقی را سینه چاک
بهر دل جوئی فرود آمد بخاک
عشق معشوقش «ستوده»، غیر لا
عشق یعنی قتلگاه کربلا.

آنکه خاک قدمش بوسه گه دل ها بود
دختر پاک نبی فاطمه زهرا بود
آنکه شب تا به سحر غرق عبودیت و راز
ذکر می گفت به درگاه خدا زهرا بود
آنکه جان دو جهان ام ابیهایش خواند
اسوه عصمت و مصداق حیا زهرا بود
آنکه در سجده گه عشق به محراب نماز
نور می ریخت به سیمای سما زهرا بود
آنکه در عفت وی آیه تطهیر آمد
همره خامس اولاد عبا زهرا بود
آنکه بدگوهر والا صدف خانه وحی
مادر زینب و بانوی ولا زهرا بود
آنکه در غصب فدک با دل سرشار از غم
کرد افشا ستم اهل جفا زهرا بود
آنکه هشتادودو روز از پس از مرگ پدرش
گشت از این دهر غم آکنده رها زهرا بود
آنکه در باغ دلش چشمه حق زمزمه دانست
کوثر مهر و عزیز دو سری زهرا بود
آنکه پیغمبر دین بضعه منی می گفت
مظهر عاطفه و حجب و حیا زهرا بود
من چه گویم که سزاوار ثنایش باشد
دانم این قدر که محبوب خدا زهرا بود.

.gif)
و باز هم، خون خدا: در همه جای زمین و زمان، در همه ی ذهن و زبان و در همه ی نقطه های جهان و باز محرم، تاریخ خون خدا بر صحیفه ی خاکی نی ها و نینواها
خون خدا، در عاشوراست که در رگ های تاریخ جاری می شود و تا ابد از جوشش و جریان نمی افتد.
اگر قلب تاریخ، هنوز هم می تپد، به خاطر آن است که این قلب، به خون حسین(ع) زنده است.
حسین، همه ی زندگی و جان جهان است.
زندگی و جان جهان، همان عشق و ایمان و صراحت و صداقت و شجاعت است که همه ی اینها یکجا و یکباره در حسین بزرگ، جمع است.
حسین، آیینه ای است بی زنگار که خدای بزرگ و لطیف، سیمای راستین و زیبای خویش را تمام قد و قامت، در آن به تماشا می نشیند.
آن گاه که خدا سیمای قشنگ خویش را در آیینه ی بی زنگار دل حسین(ع) تماشا میکند، شور و شورش رستاخیزی در خلق عالم به پا میشود.
و باز، این چه شورش است که در همه خلق عالم است؟!
و باز این عالم است که برپای و پایدار و استوار، پاسخ گوی همه ی عشق ها و امیدها و آزادی هاست.
و باز این خدای حسین است که در آیینه ی بی زنگار دلهای زیبای حسین و حسینیان، جلوه گری و دلبری میکند.
خاک - در خون خدا - می شکفد، می بالد:
آسمان، غرق تماشاست، بیا تا برویم!
از سراشیبی تردید، اگر برگردیم-
عرش، زیر قدم ماست،
بیا تا برویم...
.gif)
سلام به همه ی دوستای گلم. در بخش نظرات دوست خوبم آقای محمد زحمت کشیدند و یک داستان زیبایی را گذاشتند، خیلی داستان زیباییست. من هم نوشتم تا شما نیز این داستان زیبا را بخوانید. آدرس وبلاگ این دوست خوبم رو در آخر این داستان نوشتم. دوست داشتید به وبلاگ ایشون هم یه سری بزنید. سبز باشید.
داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش
شقایق گفت: با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت: اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد.

.gif)
گرچه آسایش ندارم، از کسی خواهش ندارم
موج دریای وجودم، یکدم آرامش ندارم
سیلم و ویران نسازم، برقم و خرمن نسوزم
ماهم و در پشت ابرم، مهرم و تابش ندارم
چون زنم چنگی به دل ها، من که با سردی بنالم
چون نهم پایی به بزمی، من که آلایش ندارم
با من از هستی چه گویی؟ ره در این حکمت نبردم
کودکی هستم که شوق مکتب و دانش ندارم
با تو ای رنگ و ریا بین، من ره خلوت نپویم
با تو ای دنیا به زرجو، من سر سازش ندارم
گر سیه بختم چو شمعی، گریه ام هرگز نبینی
گر سبکبالم چو کاهی، کوهم و کاهش ندارم
روزگارا هرچه خواهی، نامرادی را فزون کن
من که بر این دست هستی، چشم آسایش ندارم.

سلام به همه دوستای گل عزیز. درخواست شده که مدل لباس مردانه هم بذارم منم اطاعت امر کردم. امیدوارم خوشتون بیاد.
خب برو ادامه مطلب