X
تبلیغات
رایتل

دریای جان

هانی بیر یار وفادار منه یار اولسون... گوزه لیم سئویرم سنی...

 

 

 

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی. 

پیرمرد از دختر پرسید: 

 - غمگینی؟ 

 - نه. 

 - مطمئنی؟ 

 - نه. 

 - چرا گریه می کنی؟ 

 - دوستام منو دوست ندارن. 

 - چرا؟ 

 - چون قشنگ نیستم! 

 - قبلا اینو به تو گفتن؟ 

 - نه. 

 - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم! 

 - راست میگی؟ 

 - از ته قلبم آره... 

 دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد... 

 چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و آرام رفت!!!

 

 

خط خطی شده در پنج‌شنبه 1 اردیبهشت 1390ساعت 05:47 ب.ظ توسط دریا یادگاری (49)|


کدهای جاوا وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس