X
تبلیغات
رایتل

دریای جان

هانی بیر یار وفادار منه یار اولسون... گوزه لیم سئویرم سنی...

چهار شمع بودند که به آرامی می سوختند.

سکوت طوری بر فضای اتاق خیمه زده بود که به وضوح می شد، صدای درد دلشان را با یکدیگر شنید.

شمع اول گفت: من «آرامش» هستم. هیچ کس نمی تواند از نور من محافظت کند، به هر حال فکر کنم باید بروم، چون هیچ دلیلی برای ماندن و بیش از این سوختن نمی بینم.

رفته رفته شعله اش کم نور و کم نورتر شد تا اینکه به طور کامل از بین رفت.

شمع دوم گفت: من «ایمان» هستم. گمان نکنم تا مدت زیادی بمانم، وقت رفتنم فرا رسیده و هیچ دلیلی برای بیشتر از این بودنم باقی نمانده است. من دیگر برای هیچ کس ارزش ندارم.

تا صحبتهایش تمام شد، نسیمی به آرامی وزید و او هم خاموش شد.

شمع سوم با غم زیادی شروع به صحبت کرد: من «عشق» هستم. دیگر قدرتی برای ماندن ندارم، دیگر کسی به من اهمیت نمی دهد و مردم قدر مرا نمی دانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزدیکتر است. بیشتر منتظر نماند و دوام نیاورد، نورش کاملأ از بین رفت و مانند شمع های قبلی خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده دید.

با گریه و اندوه زیادی گفت: ای شمع ها! ای شمع ها! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بین رفت؟ باید تا ابد روشن بمانید و همه جا را نورانی کنید. شما را به خدا روشن شوید. نروید.

کودک همچنان به اشک ریختن و گفتگو با شمع های خاموش ادامه می داد و التماس می کرد.

در آن هنگام شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت:

نترس کوچولوی من، تا وقتی که من هستم و وجود دارم می توانم آن سه شمع را روشن کنم و تا همیشه پرنور نگهشان دارم. زیرا من «امید» هستم. کودک داستان ما با اشتیاق و شتاب فراوانی شمع چهارم را بدست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد.

خط خطی شده در دوشنبه 18 آذر 1387ساعت 12:11 ب.ظ توسط دریا یادگاری (20)|


کدهای جاوا وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس